معماری.
بعد از چند ماه تاخیر این بار سعی خواهم کرد . با کارهای معماری - اجرا - و طراحی دکوراسیون داخلی و کارهایی که با الهام گرفتن از ادبیات می شه در معماری داخل ساختمان انجام داد
با سلامی دوباره
ولی بازم سکوت چون چیزی برای گفتن نیست. شرمنده همتونم . تا روزی که باز ......
سلام خدمت دوستان عزیز شرمنده که مدتی بود نبود اختیار کرده بودیم .
سیگار تنها
زیر سیگاریم را به تنهایی تنها سیگاری که در دستم هوس خوردن به لبه ی زیر سیگاریم را دارد را با آتش فندکی که سالها بود گمش کرده بودم روشن کردم تا شاید این سیگار بتواند دردم را در لبه های زیر سیگاریم بتکاندو غربالش کند . تا شاید غم هایم از غربال رد شوند و دلم را کمی سبک کنند ولی یک لحظه چشمم را وا کردم و دیدم تنها سیگار ی که در دستم بود دارد نفس های آخرش را می کشد و دردهایم که دارد بیشترو بیشتر میشود.
آقایان خانم ها این دنیا چیه که ساختین. مرگ بر این دنیا که جز سوختن چیزی توش نیست
مرگ" مرگ بز این دنیا که مرگ هم توانه خواستن این دنیا را نداره پس باید مرد تا شاید با مرگ دنیا را ساخت ....................
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت ...............................................................
بوی کوچه ی مادر بزرگ
صدای قلمم این روزها صدای جر جر درهای قدیمی و پوسیده ی خانه ی مادر بزرگ ها را می دهد . و بویش در همان کوچه ی خاکی میان آن توپ پلاستیکی دارد قل می خورد . تا بوی آسفالت کوچه ی جدیدمان بوی خاک کوچه ی مادر بزرگ را بگیرد . ولی نمی داند که کوچه بدون مادر بزرگ تنهاست . و بوی خاک با بوی آسفالت سازگار نیست و این ناساگاری است که این روزها حرف های انسانی را با خانه ی مادر بزرگ در همان کوچه ی خاکی به امانت گذاشته . تا بتواند ذهن خاکی امان را که بوی مادر بزرگ می دهد آسفالت کند . ساعت ٣.٣٠ شب ٨ مهرماه ٨٨
زباله
چقدر سخت است زباله شدن در شهری که زباله دانی در آن نیست ..................... ................. ....
شب هایم
برای سیگار می کشم" برای خواستن می بالم"برای بودن می مانم و در آخر برای هیچ می نویسم و در شب هایم غرق می شوم و در غرق شدنم می مانم آنقدر می مانم تا روزها را نبینم و در شب خفه شوم و ماه را بجای خورشید پرستش کنم و ستاره ها را همدم خویش بدانم و هم صحبتم شهری باشد که در تاریکی شب اسیر شده و سکوتش را با روز غریبه کرده و سربازی که به اجبار برای نگهبانی شب در سنگفرش های پیادروی شب اسیر کرده اند. تا از شب برای روز نشدنش نگهبانی کند و این سرباز سر سخت شب را در شب اسیر کرده و انگار که دیگر شب هم از شب بودنش خسته شده و می خواهد خورشید را به مهمانی شبش دعوت کند و انگار ساعت ۶.٣٠ صبح است و خورشید باز بدون دعوت شب به مهمانیش آمده و خیانت را چاشنی کارش قرار داده تا شب را خفه کند و او را درجا در صبح روزش بکشد . نوشته شده ٢٠ مهرماه ٨٨
پشت برگ های پاییز
کاش همیشه پاییر بود تا من دل خویش را پشت برگ های خشک شده اش پنهان می کردم تا دلم از خشک شدنش خجالت نکشد . کاش و ای کاش هایی که پشت سرش می آید تا عاقبت پاییز هم تمام می شود و پشت سرش پاییز های دیگر تا من در بهاری غم انگیز خویش را بر روی چمنزار سبز بهاری از دوری پاییزی که در راه است و هیچ وقت نمی رسد بکشم تا پاییز برگهای خشکش را جمع کند و بر روی قبر مشکی پوشم بریزد تا من باز از خشکیدن خجالت نکشم و کاش و ای کاش هایی که پشت سرش می آید و باز قبرم سبز پوش می شود و مرا در غربتی سخت زندانی می کند تا من هیچ گاه دیگر پاییز را نبینم و بی حجاب بمانم . تا جسدم در توهم حجاب پاییزی در زندان بهار به عشق پاییز ترانه سرایی کند و چه محکومییته سختی که بهار برای من رقم زد تا از پاییز زندگیم انتقام بگیرد .
نوشته شده ١٩ مهر ٨٨ شب ساعت ٢.۵٠
خدا دروغ گفت
خدا دروغ گفت خدا نا مرد بود خدا با ما بازی کرد خدا با من دوست بود سرم کلاه گذاشت دوستی امان به هم خورد خدا شرف نداشت خدا بی شرف بود ما را فریب داد او خون خوار بود اون خون خورد " تا بزرگ شد . اینقدر خون خورد " تا خدا شد . خدایان به سلامت دیگر خون نیست باید بروید باید از این دیار کوچ کنید . بروید بروید دیگرخون نیست . آنها هار بودند بوی خون را می شنیدند دیگر نمی شد آنها هستند آنها جزئی از ما شدند . تسلیت تسلیت اینجا دیگر قبرستان است . همه مرده اند . همه خونخوار شده اند . و باز همتسلیت " به قبرستان خوش آمدید . از این به بعد دیگر کو دکانمان هم در قبرستان به دنیا خواهند آمد . در قبر بزگ خواهند شد و لا لا ییشان مرگ خواهد بود مرگ ..........
زمستان ٨٧

گوسفندان باز آزادند
قدم های مردم برایم سنگین شده چو پان ها دیگرنمی خوانند فلوت هایشان را شکستند گوسفندان رم کردند . حتی گرگ ها هم توان رسیدن به گوسفندان را ندارند . و این انسان دو پاست که خون می خورد خون خوار تر می شود و گوسفندان باز ازادند . و نغمه ی ازادی می سرایند و زنگوله ها ی اسارت را به سنگ خارای مرگ می زنند و از گردن پاره پاره می کنند...........نوشته شده زمستان ٨۴
درد دوری
همان روز همان ثانیه " همان لحضه ساعت 9:45 دقیقه را می گویم صندلی سیاه را " میز سفید را من از عشق سخن نمی گویم من از درد سخن می گویم از درد دوریت" از درد سوختنم . از گریه های شبانه ام از رعشه ی دستانم و در اخر هیچ " من عشق نمی دانم چون اموزگار عشقم مرده " دارش زدند " این بی شرف ها این خدا نشناس ها" دارش زدند ولی درد خوب می دانم من درد دارم درد دوریت "شاید فکر کنی هم درد می خوا هم . نه "نه "هم دردم نشوی . نه" خواهش می کنم " نمی خواهم بسو زی " نمی خواهم در من خورد شوی " می خواهم بروم خسته ام" نای نوشتن ندارم خواستی بیا خوستی بیا .......... نوشته شده پاییز ٨٧
دنیا می خواهد مرا بالا بیاورد
نگاه نکن مگر نمی بینی دلم غم دارد و چشمانم دریایی شده و حال و هوای طوفان دارد مگر نمی بینی که دیگر طاقت ندارم و رخت سفر بسته ام و می خواهم بروم . مگر نمی بینی که دنیا دیگر تحمل مرا ندارد و می خواهد مرا بالا بیاورد .و در سطل زباله ی صلاخ خانه ی افکار بریزد و لای چرخ گوشت فکری اش خورد کند تا تکه تکه شده ام را دوباره بهم بچسباند و بی آنکه کسی بفهمد مرا در گوشه ی قبرستان با عده ای سنگ و آهن همسا یه نماید.
امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته شده در ساعت ٣ نصفه شب ٨ مهر ماه
دوران بزرگسالی
این روزها هر چه می نویسم خط میزنم و دارم شک می کنم که نکند مرگ نوشته هایم فرا رسیده و باید با تخیلاتم خداحافظی کنم و به دوران بزرگسالی قدم گذارم و همه چیز را از بالا ببینم و به هر چیز که از بالا دست میزنم زیر دستهایم خورد کنم و مثل بزرگترها باشم و خودم رابا افکار بزرگسالی ام خورد کنم.
هیزم
ای باغبان هیزم ها را آتش نزن مگر صدای فریادشان را نمی شنوی که از لای آتش به بیرون میخزند و درختان اطراف را به کمک می خوانند و باغبان بی اعتناء به هر جهت می دود تا تا هیزم بیشتری برای آتش خویش فراهم آورد . ولی نمی داند که درختان در آن گوشه ی باغ به عزاداری هیزم ها نشسته اند و چه سرنوشتی است برای درختی که در آن گوشه ی غم زده ی باغ دارد از فرط ناراحتی جان می شپارد تا به دادخواهی هیزم ها برود ولی نمی داند که او را از قبل به جرم دادخواهی هیزم ها آتش زده اند تا بخشکد و با هیزم ها در آتشی که باغبان به راه انداخته است سهیم شود تا با خاکسترش درختان سرسبز تر نمایند تا برای هیزم شکن دیگر هیزمی نمانده باشد تا از این دیار کوچ کند . و درختان را با هیزم ها یشان تنها بگذارد .
توهم
چقدر سخت است پس رفتن درپس آن چیزی که درپسش پست تر می شوی و چه غمگین است. بودن را در نبودنی وهم انگیز دیدن و رسیدن به آنچه که فکر می کنی رسیدی وتوهمی که سراسر دنیا را فرا گرفته و انسان را در جز جز حرفهایش غرق کرده و دختری نالان در شبی تاریک بی کس و تنها در گوشه ی خیابان در بی کسی خود غرق شده و دنبال جان پناهی می گردد. تا در ازایش تن خویش را به لحظه ای خواب در بغل مردی در شبی تاریک بفروشد تا توانسته باشد شبی را در زیر سقفی بگذراند و چه توهمی است شمردن ساعت هایی که از پی هم می آیند و خنده ای بر زمان می زنند و توهم را در دل انسان می کارند . تا باز ساعت ها شمرده شوند وزمان را برای توهم انسان به بردگی برند . و رسیدن به خوشبختی که شاید لحظه ای پیش از کنارمان گذشت و ما آن را در توهم شمردن ساعت ها ندیدیم . بیایید ساعت هایمان را کنار بگذاریم و به شمردن ادامه دهیم به شمردن خوشبختی هاییکه تا به حال از کنارمان گذشتند و ما آنها را ندیدیم . بیایید زمان را در همان لحظه ا ی که سا عت به آن می خندد خفه کنیم تا شاید تیک تیک ساعت های وهم انگیز دست از سر سکوت زندگیمان بر دارند .و بر سر خاک زمانی که خفه کرده ایم بگرید تا خفه شود . و توهم را با خود بگورببرد
مرگ تدریجی
بی خیال زندگی همینه 
مرگ تدریجی
هر چه قدر بیشتر زندگی کنی اونقدر بیشتر زجر می کشی
پس بهتره از زجر کشیدنت لذت ببری
صندلی تنها
دنیا این روزها چقدر تنگ و تاریک شده چقدر زمین سرد است و گل ها آشفته . حرف ها جای خویش را به حرافی داده اند و صندلی کوچک من آن دور دورها تنها مانده" تنها برای خودش تنها برای خواستنش که خواستن نیست. حقش هم نیست . یک خواهش کوچک است خواهشی که از صندلی های دیگر دارد . از صندلی های رنگی از صندلی هایی که با نگاه نمی توان جنسشان را حدس زد . از صندلی هایی که خود را به دروغ " تظاهر "نامردی با سیرتی خوش آراسته اند و این صندلی کوچک من آن دور دورها یک خواهش دارد . خواهش می کنم گناه هایتان "دروغ هایتان و تظاهرتان را با من تقسیم نکنید. خواهشن مرا تنها بگذارید . تا صندلی خالی در آن دور دورها باشم . در آن دور دورها فقط همین .نوشته شده در تیر 87
بازی با دروغ
مردم دروغ-درس دروغ-زندگی دروغ- پول دروغ-و همه باهم می شوند خدا دروغ "وتنها چیزی که راست است همان چیزی است که ما انسان ها همیشه بدنبالش هستیم تا به دروغی بزرگتر برسیم و حسرت بخوریم و پشت سرش آهی بکشیم برای دروغ های قبلیمان و اینگونه هست که زندگی میشود بازی بادروغ.................نوشته شده در خرداد87
آخرت دیگر تنهاست
دلم آواز بخوان گریه دیگر کافی است برای مردم دنیا که دارند از غرق شدنشان از ذلالتشان لذت می برند بخند که آخرت دیگر تنهاست چون دیگر هیچ کس در این دنیا آخری برای خود نمی بیند . آخر را گذاشته اند کنار و در همان شروع داستان مانده اند . نوشته شده در زمستان 85 شب ساعت 10.30
من می خواهم من باشم
عقایدت را برای خودت نگه دار با من زیاد پر چانگی نکن من دیگر نا ندارم اقا دیگر بس کن این حرف ها که میزنی ازشکنجه هم برای من بدتر است و او باز حرف می زند و من او را با حرف هایش تنها می گذارم و باز سکوت را ان دوست قدیمی را فرا می خوانم ولی سکوت هم این روزها پر حرف شده و دیگر جایی برای سکوت هم نگذاشته اند و رعشه ی دستانم که دیگر نای رعشه کردن ندارد و وز وزها ی متمادی او که مرا در من بودن خورد میکند تا شاید در فکر خود از من ما بسازد و زهی خیال باطل نمی داند که از شکستن من های من" من های بیشتری متولد میشود تا شاید این منییت من مرا در زندان تنهاییم انقدر غرق کند تا سکوت دوباره در فضای تنگ و تاریک منیت من دوباره خلق شود و مرا از من خویش دوباره بیرون کشد و مرا دوباره از نو بسازد و دوباره تضاد" تضاد با ما بودن جامعه ی نفرین شده ی امروزی که دوباره مرا از ما بودن خویش با پر حرفیهایش پس میزند و مرا با من بودن خویش تنها میگذارد تا من از شکسته های من خویش ما شوم تا سکوت این بار با منه ما شده ام همراه شود تا من در سکوت خفه شوم و دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم ولی نیمیداند که من از من" از منه ما شده ام طناب داری برای مای اجتماع ساخته ام تا ان را در همان ما بودن نفرین شده اش خفه کنم و زمین را از این نفرین اساطیریش رها سازم و صدای خنده ی دیوانه کننده ای که از دور می اید و رشته افکارم را پاره می کند و مرا با مای جدیدم تنها می گذارد و در یک لحضه افکارم را بی انکه خودم بدانم به صلابه می کشد و افکارم را به پوچ بودن محکوم می کند و ان را درجا می کشد شاید" شاید نمیدانم و همین نادانیم هست که مرا به نداری محکوم می کند تا در زیر یوغ داراها له شوم و بمیرم و چه مرگ شیرینیست و با مرگم برای اولین بار خنده ام گوش دنیا را کر می کند و دنیا را با کر بودنش تنها می گذارد. 8 مهرماه 1387ساعت 12.54دقیقه ی شب
آزادی
شرفم را روحم را جانم را به یغما برده اند مرا دربیا بان بی اب و علفی که جز نا امیدی چیز دیگری در آن پرسه نمی زند رها کرده اند پول مقام ثروت چیز های بی خود جای خویش را به معنا های عمیق فکری داده اند دیگر فضای کثیف جامعه مجالی برای فکر کردن باقی نگذاشته است مردان کثیف انسان های بی خرد که اندیشه ای جز پول و ثروت ندارند و غول بزرگ جامعه ثروت همچون اژدهایی جامعه ما را در کام خویش خفه کرده است بعضی ها از درد بی پولی در خود می پیچند و بعضی ها در پی بیشتر کردن ثروتشان و ظلم به کسانی که ندارند واین چنین در جامعه ی ما معنویت را پای مال کرده اند و ایست سر خط کو گوش شنوا از اول بنویس از به بسم الله و بگو غلط کردم توبه کردم ولی نه من از این بیشتر نمی خواهم زجر بکشم تحملش را ندارم چگونه بگویم مرا رها کنید بگذارید در تفکرات پوچم غرق شوم و بمیرم بخدا من دیوانه نیستم من بی ار نیستم من خودم هستم من می خواهم خودم باشم بدون ماده و قانون بدون محدودیت برای افکارم نمی دانم شما اسم این را ازادی می گذارید یا دیوانگی نمی دانم ولی یک چیز را خوب می دانم صداقت راست گویی طرف حق را گرفتن در این جامعه جرم است ومن مجرم. اهای چرا ایستاده ای پس چرا چیزی نمی گویی و مرا در زندان محبوس نمی کنی می ترسی مرض من مسری با شد نترس من یک نقطه ی بی ارزشی بیش نیستم و تا به حال هم نشنیده ام که اهن و سنگ زندان مریض شود و کسی را هم در این جا نمی شناسم که مثل من دیوانه باشد تا هم سلولیم کنید چون دراینجا همه خویش را خدا می دانند و در این روزها خدا چقدر زیاد شده است آهای خفه شو با من هستی اری با تو هستیم مگر در اینجا مجنون دیگری هم پیدا میشود و من با حالتی تمسخر امیز لبخندی میزنم و میگویم مثل اینکه از جان خود سیر شده ای که می خندی و من می گویم مگر در اینجا دیوانه ها را هم می کشند و می گوید در شهری که همه عا قلند چرا که نه کشتن یک دیوانه حلال است . و این چنین داستان کشتن من اغاز می شود و داد گاهی برایم تشکیل می دهند و روزنامه ها با تیتر بزرگ بر صفحه ی اولشان می نویسند مجنون داد گاهی شد روز اول دادگاه :قاضی: سکوت را رعایت کنید. و سکوتی سنگین فضای دادگاه را فرا می گیرد و فقط صدای چک چک آبی می آید در آن گوشه دادگاه که از سقف نمور ترک برداشته ای برروی میز یکی از عاقلان می ریزد و سکوت دادگاه را با صدای چک چک خود نوازش می دهد و قا ضی آیا برای خود وکیل نگرفته ای . نه آقای قاضی. در این شهر کسی را هم پیمانه ی خویش پیدا نکردم تا درد مرا بفهمد. قاضی از بحث خارج نشوید چشم ولی ....
ولی ندارد. جرم تو راست گویی است. آیا حرفی برای دفاع از خود داری. نه آقای قاضی. پس محکومی که تا ابد دروغ بگویی ایا اعتراضی نداری نه آقای قاضی و این چنین بود که اقای قاضی دستور ختم جلسه را اعلام کرد و در انجا بود که افکار مرا روح و روان مرا به مرگ محکوم کردند و من دیوانه تر از قبل شدم و دیگر حرف نزدم البته اگر حرف نزدن جرم نباشد . نوشته شده پاییز ٨۶
در حد خواستن
دروغ " دروغ" احساس های دروغین" دل" زندگی می خواهد ولی نمی شود دلم را به هر که میدهم دل خود خویش را پس می زند نمی دانم این حالت تهوع از کجا به سراغم دلم می آید نمی دانم نمی دانم به خا طر چیست همه چیز برایم در حد همان خواستن لذت بخش است . وقتی به رسیدن فکر می کنم باز دلم را آشوبی سخت در بر می گیرد . و حالت تهوع به سراغم می آید . تهوعی مرگ بار که تمام بدنم را به لرزه در می آورد . و وجودم می خشکد و از خشکیدنش لذت می برد . و باز می خواهد که بیشتر بخشکد و اینست که باز می خواهد ودر رسیدن باز پس می زند . و باز بیشتر می خشکد تا بمیرد تا شاید خانه ای متروک در قبرستان برای برای خود برپا کند ولی باز از خواستنش می خواهد که برسد تا بخشکد چون چیزهای بسیاری برای رسیدن مانده البته در همان لحظه رسیدن و دیگر هیچ " چون سریع می خشکد و از خشکیدنش می خواهد که بیشتر بخشکد چون که از خشکیدنش لذت می برد . ولی می خواهد که در لحظه ای از فرط خشکیدن بمیرد . ولی آن لحظه را نمی یابد سردرگم می شود و این سر در گمی در راه رسیدن هم برای او لذت بخش است چون هنوز نرسیده و در حد خواستن است
روز عید
در روز عید در روز شادی . دلتنگی را در گوشه ی خیابانی نالان دیدم ای دل چرا نالانی ؟ دل گفت از شادی مردم . چرا خود را با مردم همرنگ نمی سازی ؟خود را جدا از انان ندان چگونه مگر می شود یتیم را دید گرسنه را دید فقیر را دید و نالان نبود مگر می شود چگونه چگونه در شبی که حتی کسی دلم را هم نمی شکند که بگویم کسی به یادم هست کسی به فکر یتیمان نیست این روز روز شادی نیست برای من بی کس روز عزاست عزا " بگویید لباس مشکی ام را بیاورند بگویید " بگویید بر در خانه ی دلم پارچه ی سیاهی نصب کنند همه را به مهمانی دعوت کنند تا در مرگ یتیمان و فقیران گریه کنند هوس را در خانه ی غنی ها خفه کنید که این روز برای شادی نیست برای هوس است برای هوس داراها نه برای ندارها ...........نوشته شده در عید قربان ٨۶
امیدوارم خوشتون امده باشه نظر بدید ممنون میشم
جاده های خاموش
پریشان خا طرم از خاطرات گذشته ام از هستی خویش ازبودنم از ته جاده های خاموش زندگی ام . از تاریکی از غم "شایدهم از شادی که جز غم هیچ برای من نداشت . از صدای جر جر پا یه های چوبی زندگی ام از نم ناکی اتاق تنهاییم از خدا از زمین " از همه چیز خسته ام از چشم های بی احساس از واقعیت های دروغین از عشق های بی سروته از بی دردی بلبلان ترانه خوان"که ترانه ی درد وناتوانی سر می دهند گرسنه ام گرسنه از سیربودن تشنه ام از سیراب بودن . شهوتم" ان هم کور شده "چون درد همه ی وجودم را فرا گرفته دیگر جایی برای شهوت و حوس نیست . دیگر جایی برای خوشحالی نیست باید گریست دیگر جایی برای زندگی نیست باید مرد " مرد ..............
سلام
سلام .سلام و باز سلام به تو سلامی از ته دل سلامی برای همیشه بی خداحافظی سلامی به اندازه ی دوست داشتن سلامی به اندازه ی اشنایی ؟ نه نه سلامی به اندازه ی یک عمر که با سلامی دوباره سلام دیروزمان خاطره ای برای سلام امروزمان باشد با سلام شروع کردم چون همه چیز با سلام شروع می شود بی خداحافظی............
نظرات ()


